هیدگریسم بومی؛ غرب ستیزیِ غرب زده وار
252 بازدید
تاریخ ارائه : 12/6/2014 10:28:00 AM
موضوع: فلسفه

هیدگریسم بومی؛ غرب ستیزیِ غرب زده وار

بخش مهمّی از فیلسوفان و نظریه پردازان درباره فرهنگ و هنر در کشور ما، به تبعیت از مرحوم فردید، تحت تأثیر این بینش هیدگر بوده و هستند که تاریخ غرب، 2500 سال است اسیر خود بنیادی و نیهیلیسم می باشد؛ یعنی از زمان افلاطون و ارسطو به بعد. در این دیدگاه، اصالت بخشی به انسان به عنوان «موجودی» که سایر «موجودات» را با دریافت ذهنی باز می شناسد، با ظهور کانت و سوبژکتیویسم به نهایت درجه خویش نائل می آید و دوران نیست انگاری بشر را به اوج می رساند. در نتیجه دوران ماقبل سقراط و افلاطون را "پریروز" تاریخ می خوانند که لطف الهی با أسماء رحمانی حق تجلّی داشت و حقیقت «وجود» بر انسان آن دوران آشکار می گشت. دوران فلسفه یونان و متافیزیک پساسقراطی را نیز "دیروز" تاریخ می نامد که موضوعیت نفس بشر را مطرح می کند و أسماء قهریه الهی را بازتاب می دهد. سپس در دوران مدرن به نیهیلیسم مضاعف می رسیم که اوج انانیّت بشر است. به تعبیر مرحوم فردید، "امروزِ" تاریخ (زمان معاصر او)، "فردا" و "پس فردایی" را نیز در پی دارد که در فردای تاریخ، دوران انتظار آماده گر و انقلاب علیه غرب و نیهیلیسم فرا می رسد و در پس فردای تاریخ، باز لطف و رحمت الهی تجلّی می کند و دوران فیض مطلق به ظهور می رسد.


جدا از تطبیقات قرآنی که بدون دلیل در چارچوب این دیدگاه هیدگری صورت گرفته و مثلاً «امّت واحده قرآنی» در «کان النّاس امۀ واحدۀ» را بر دوران پیشاسقراطی تطبیق می دهند (حال آنکه آثار ادبی و فرهنگی برجای مانده از آن دوران، نظیر «ایلیاد» از "هومِر" و «تبارشناسی خدایان» و «کارها و روزها» از "هسیود" و نمایشنامه های تراژیک "اشیل" و "سوفوکل" و کمدی های اساطیری "آریستوفان" و ...، همگی حکایت از شرک عمیق و اندیشه تجسیم شرم آورِ خدایان و کینه توزیها و شهوت رانی ها و فریب کاری های خدایان در نظر مردم آن روزگار دارد؛ همان چیزی که اعتراض سقراط و افلاطون را نیز برانگیخت)، اصل و بنیاد نظر هیدگر بر یک آسیب شناسی مختص فرهنگ و هنر غرب استوار است.

در غرب مدرن، سوبژکتیویسم و انقطاع از حقیقت، قافیه تمام مصرع های فرهنگ و هنر است و هیدگر، ناظر به چنین آسیب سترگی، به دنبال منشاءشناسی آسیب برآمده و به «انحراف فلسفی» از دوران افلاطون و ارسطو رسیده است.
حال آنکه آسیب و آسیب شناسی فوق، خود در پارادایم غرب معنا می یابد و مسئله بنیادین آن تفکّر و فرهنگ، مسئله بنیادین ما نیست. آفتی که تفکّر غربی برای تمدّن غربی به بار آورده، غیر از آسیب / آسیب هایی است که آن تمدّن و تفکّر در بدنه فرهنگ و تمدّن اسلامی ایجاد کرده است. واقعاً چرا ما در نقد غرب هم باید همچنان غربزده باشیم؟


به هرحال از جمله مهم ترین اشکالات به نظریه هیدگر، این است که:


اعتراضات شدید به افلاطون و ارسطو به عنوان مقصّران اصلی تاریخ تفکّر بشر که به زعم هیدگر و به تبَع او در نگاه مرحوم فردید و یارانش، نیهیلیسم و سوبژکتیویسم را بنیان نهادند و دوران دوهزار و پانصدساله ظلمات تاریخ تفکّر بشر را کلید زدند، دقیقاً به کدام قسمت از منطق و فلسفه آنان وارد است؟ آیا آنگونه که هیدگر و تابعینش می گویند، صِرف مطرح کردن «موجود» و بی ارزشی معرفت شناسانه عالَم حسّ و مادّه در تفکّر افلاطونی و صِرف طرح «جوهر» و منطق «صدق با خارج» در تفکّر ارسطویی، الزاماً به سوبژکتیویسم دکارتی – کانتی می انجامد؟ آیا فلسفه سینوی و صدرایی که با اخذ بسیاری از همین مبانی، به اصالت وجود و عین الرّبطی ممکنات و نهایتاً به شأن تجلّی برای ماسوا رسیدند، مصداق نقض واضحی برای این کلام نیست؟ کما اینکه به لحاظ عقلی نیز هیچ ملازمه ای بین مبانی افلاطونی – ارسطویی و سوبژکتیویسم مدرن نیست.

ضمن آنکه:
دعوت به تفکّر دوران پیشاسقراطی، دعوت به هرج ¬ومرج در اندیشه است؛ چه اینکه خود را در متن وجود دیدن و دریافت های شخصی از تجلّیات وجودی را ستودن (آنگونه که هیدگر با تجلیل از دوران پیشاسقراطی، نقل و دعوت می کند)، متضمّن تکثّرگرایی و نسبی اندیشی بی معیار در تفکّر بشر خواهد بود. این همان مبنای معروف به «هرمنوتیک وجودی» است که به حق می توان بنیانگذار آن را هیدگر دانست و بسیار با «هرمنوتیک کلاسیک» (شلایر ماخر و دیلتای) تفاوت دارد.


بنا بر این مبنا، چه تضمینی وجود دارد که هرکس در این فضای معرفت شناسانه، هر رطب و یابسی را تجلّی وجود بر خویش نداند و چه راهی برای سنجش این سخن خواهیم داشت؟ کما اینکه نسبی گرایی و تکثّرمآلی، از نتایج و استلزامات اندیشه هیدگری است و هرمنوتیست های وجودیِ تکثّرگرا هم مصادیق واضحی از این استنتاج نظری هستند.

اتّفاقاً همین هرج و مرج در اندیشه است که به نیهیلیسم و سوفیسم خواهد انجامید و در واقع، تفکّری که برای درمان نیهیلیسم مدرن، بنیاد نهاد شده، از راهی دیگر به همین پرتگاه می افکند.

حال این چه افتخاری خواهد بود که سوبژکتیویسم کانتی را به تکثّرگرایی وجودی – معرفتی، تحویل ببریم؟ دقیقاً در پاسخ به همین هرج ومرج سوفسطایی است که افلاطون و ارسطو به پا می خیزند و در پی بنیان نهادن سنجش منطقی و فلسفی برای معارف بشر برمی آیند.


در انتها پرسش از سازمانها و شخصیتهای فرهنگی – هنری انقلاب اسلامی، این است که:

آیا پس از طی این مسیر چندین ساله، همچنان در سودای رهایی از معضلات غرب، مسیر غرب زدگی را ادامه خواهیم داد؟ ...