تعهّد پارادایمی فلسفه ذهن به فیزیکالیسم
407 بازدید
تاریخ ارائه : 4/8/2015 10:52:00 AM
موضوع: فلسفه

فیلسوفان تحلیلی، غالباً در چارچوب پارادایم فیزیکالیسم، اصول و قواعد و مفاد قضایای استدلال را سازمان می‏دهند. موارد متعدّدی وجود دارد که تعهّد پارادایمی، به یک راهبرد فرابرهانی تبدیل می شود که در گزینش پرسشها و پاسخها و شکل دهی استدلال برای آنها، تأثیر می گذارد؛ تعهّدی پیشا فلسفی.
البته تعهّد پارادایمی را شاید بتوان در تمامی دستگاههای فلسفی جستجو کرد و شاید حتّی بتوان - آنگونه که کوهن ادّعا دارد - لازمه هر دستگاه تفکّر دانست. طبیعتاً تعهّد مذکور، به علوم انسانی مشتق یا برگرفته از دستگاههای فلسفی نیز سرایت خواهد کرد.
به هر حال، در زیر، نمونه هایی از تعهّد پیش ااستدلالی و فرابرهانی فیلسوفان تحلیلی به پارادایم فیزیکالیسم را می بینیم:


دیوید برادون میتچل - فیلسوف فیزیکالیست تحلیلی - با اذعان به اینکه فیزیکالیسم با خصیصه های تجربه درونی آگاهی (Consciousness) و یا لااقل کیفیت نفسانی (Qualia)، ناسازگار است، تصریح می کند: «بنابراین یک هزینه سنگین شهودی را باید در اثر موافقت با فیزیکالیسم، بپردازیم.» و بلافاصله می‏افزاید: «با این وجود، من با آن موافقم. ... موافقت با دوئالیسم، موافقت با چیزهایی است ورای محدوده بینش بهترین روش‏شناسی ما [روش علم تجربی]؛ به تعبیر دیگر، موافقت با قلمرویی از جواهر یا ویژگی‏هاست که به لحاظ علمی (Scientific)، قابل پذیرش نیستند.»
(David Braddon-Mitchell, 2007, "Against Ontologically Emergent Consciousness", p.287. )



چرچلند اعتقاد دارد که رویکرد علمی (Scientific)، علی الاصول توانایی تبیین آگاهی (consciousness) در قالب واژگان عصب‏شناختی را دارد و این یک پرسش تجربه ای است که آیا چنین اتّفاقی خارجاً رخ خواهد داد یا نه؟ [یعنی حتّی اگر علوم تجربی نتوانند به چنین دستاوردی برسند، باز هم علی الاصول چنین امکانی وجود دارد که بتوان خصیصه های آگاهانه (از جمله احساسات و هیجانات و ادراکات و ...) را با واژگان و قواعد علوم اعصاب تجربی، تبیین کرد.]
(Kim, J, 2010, Philosophy of Mind, p.147.)



جک اسمارت در مقاله کلاسیک فلسفه ذهن خود در ارائه نظریه این همانی حالات ذهنی و مغزی، به یک نظریه تقلیل گرایانه (Reductive) تن داده است. طبق این نظریه، «هر نوع از حالات ذهنی، با نوع خاصّی از حالات مغزی، این همان هستند. مثلاً در هر زمان، هرکس دارای حالت ذهنی "درد" باشد، در واقع، در حالت مغزی خاصّی (مثلاً شلیک عصب C) قرار دارد.» اسمارت برای توجیه دیدگاهش می گوید: «چرا من در برابر پیشنهادهای غیرتقلیل گرایانه مقاومت می کنم؟ اساساً بدلیل تیغ اُکام. ... این که احساسات و دردها با فرآیندهای مغزی همبسته (Correlated) باشند، کمکی به ما نمی کند. زیرا در این صورت باید آنها را به‏عنوان پدیده‏هایی مستقل و ورای پدیده های فیزیکی به رسمیت بشناسیم. ... به دلایل مختلف، من نمی‏توانم به چنین تصویری، اعتقاد داشته باشم. اینکه هرچیزی "به جز رویداد احساسات"، می تواند با تعبیر فیزیکال، قابل تبیین باشد [و رویداد احساسات، نمی تواند]، برای من صراحتاً باورنکردنی است.»
(Smart, J.J.C. 1959, "Sensations and Brain Processes", pp. 142.)

مطابق اصل بستار فیزیکی (Physical Clauser)، هر مصداقی از رفتارهای جسمی و هر اتّفاقی که در بدن ما رخ می دهد، دارای یک علّت فیزیکی کافی و بسنده می باشد که همان علّت نیز، خود دارای علّت فیزیکی کافی و بسنده دیگری است و همین طور إلی آخر. در این صورت علیّـت از طرف ذهن (حالات/ویژگیهای ذهنی غیر فیزیکال) به طرف قلمرو فیزیک، قاعده بستگی زنجیره علّی فیزیکی را نقض خواهد کرد.

تیم کرِین ضمن اشاره به اکراهی که فیلسوفان معاصر از انکار اصل بستار علل فیزیکی دارند، می گوید شاید دلیل آنها این باشد که تصوّر می کنند با تکذیب اصل مذکور، باید به دوئالیسم دکارتی متعهّد شوند.
(Crane, T. 1995, The Mental Causation Debate, p.18)

از سوی دیگر، اعتماد و بکارگیری علم فیزیک رایج، در گرو اتّکاء به اصل بستار علل فیزیکی است. به بیان کیم، «اگر شما با این اصل مخالفت نمایید، در واقع بطور کلّی، تمامیت فیزیک را زیر سؤال برده اید؛ یعنی امکان یک تئوری جامع و کامل برای تمام پدیده های فیزیکی. در این صورت شما باید ملتزم شوید که هر تئوری توضیح دهنده در قلمرو فیزیک، باید عوامل علّی غیرفیزیکی را نیز مطالبه نماید.»
(Kim, J. 1998, Mind in a Physical World, p.40.)

...